تبليغاتX
همیشه بهار
 

برای دیدن فیلم "سه زن" منیژه حکمت با چه ذوق و شوقی به سینما رفتم..  افتضاح بود..

گاهی اوقات به خودم شک میکنم! شاید درک و شعور بنده کم باشد، اما همه سینما نظر من را داشتند و کمتر کسی را دیدم که این فیلم را تائید کند!

بی ربط: بالاخره انتظارها به پایان رسید! بعد از ۱۰ ماه فیلم عروسی این خواهر ما هم آماده شد..

+ نوشته شده توسط رابعه در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 16:15 |
 

عزیزم برای ما دیگه این اداها رو در نیار! آخه من که قشنگ یادمه ۱۰ سال پیش رو که به تهران تشریف فرما شدید!

هی... چی بگم آخه؟ یعنی با کم کردن  ۳۰ کیلو وزن و یک کم مدرن شدن آدم گذشته خودشو فراموش میکنه؟  

خدایا ظرفیت واقعا نعمت بزرگیه که به خیلی از بنده هات ندادی...

خدایا همه ما رو با ظرفیت کن!

+ نوشته شده توسط رابعه در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 18:40 |
 

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است .. حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "

+ نوشته شده توسط رابعه در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 14:50 |

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن
این نفسای بی هدف ، زنده به گورم میکنن

+ نوشته شده توسط رابعه در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 16:8 |
 

خدایا بذار پایین این علی دایی رو.. یک کمی هم ما را بغل کن!

من فکر کنم با این شانسی که آقای دایی دارند ما به جام جهانی صعود کنیم و جزو چهار تیم اول جام جهانی باشیم..

+ نوشته شده توسط رابعه در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 10:28 |
 

الهی بمیرم...

بچه به این دوست داشتنی ای کنار خیابون نشسته  و مادرش گردو و بلال می فروشد! چه عدالتی؟!

+ نوشته شده توسط رابعه در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 10:28 |
 

کاشکی همه آدمها مثل آخر سریالهای ایرانی یک انتهایی داشتند و دست از بدی کردن و شرارت بر می داشتند!

آقای مسعود بهبهاني نيا بار اول نیست که مردم بیچاره را ۴۰ ، ۵۰ شب سرگرم میکنی و در قسمت آخر سر و ته همه چیز ر ا هم می آوری!

ترانه مادری هم مثل سریال نرگس پایانی افتضاح داشت! 

 

+ نوشته شده توسط رابعه در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 0:9 |
شماره 342 به باجه 6

آقا این چک ما رو نقد کن بریم، حدود یک ساعت و نیمه که توی صف نشستم. خراب بشه این مملکت. خراب شه که هر جا میری وقتتو میگیرن..
اینها جملاتی بود که با لهجه غلیظ از دهان آقایی نیمه محترم شنیده می شد...

من هم حدودا یک ساعت در صف نشسته بودم. تنها کار جالب در آن صف انتظار، گوش دادن به مکالمه دیگران و نظاره مردم بود ..

بعد از دو ، سه دقیقه مامور بانک خطاب به آقای پر لهجه گفت: آقا اینجا بانکه ملته چکه شما تجارته!
آقای پر لهجه: وا! خب تجارت باشه ! این چک از اروپا که نیومده ماله ایرانه خودمونه..
مامور بانک: اینجا بانکه ملته و چک شما رو فقط تجارت میتونه نقد کنه!
آقای پر لهجه: من 2 ساعته توی صف نشستم . حالا میگید چک مال این بانک نیست. آقا اذیت نکن. من پول لازم دارم.
مامور بانک: برای سومین بار به زبان فارسی میگم چک شما تجارته!
و آقای پر لهجه غر غر کنان به سمت بانک پارسیان رفت ...




+ نوشته شده توسط رابعه در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 16:8 |

من كيستم؟

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند « »؛ محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟،،

نوشته هايي از خانم بلقيس سليماني

+ نوشته شده توسط رابعه در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 15:37 |

 ایسنا: نامه رضا کیانیان :

«سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار»

رضا كيانيان

 

+ نوشته شده توسط رابعه در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 12:27 |
 

جای لبخند اقاقی بین گلهای تو باغچه

گل لبخند تو مونده توی عکسای رو تاقچه

هنوزم عطر تو داره در و دیوارای خونه

حتی گنجشکای خونه ، میگیرن بی تو بهونه

چه سکوتی داره خونه بعد گریه های آخر

واسه گرمای نگاهت دل من تنگه مسافر                 دل من تنگه مسافر

سفر کرده من روزت مبارک

 

+ نوشته شده توسط رابعه در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 10:18 |
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست :

باورم نمیشه که انگلیسی ها از لر ها هم بامزه ترند!

۱- مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد .

۲-مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

۳-مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...

۴-يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.


۵-مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer

۶-مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

۷-مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟

 

+ نوشته شده توسط رابعه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 11:38 |

 

توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند .
يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم . شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد .
دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچيک به گوش ميرسيد . بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن .
فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش ."
نکته اخلاقي: بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس اي قوم هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که روزي روي سرتان بريند !

برگرفته از کتاب اخلاق مسعودي

+ نوشته شده توسط رابعه در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 10:15 |
 

احمدی نژاد پس از خروج از بیت رهبری: ايشان تصور مي‌كند من رئيس‌جمهور او هستم، من رئيس‌جمهور امام زمان(عج) مي‌باشم   www.roozna.com

+ نوشته شده توسط رابعه در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 15:49 |
 

یکسال از رفتن بانوی دلها و گلها گذشت.

مهستی روحت شاد!

 

+ نوشته شده توسط رابعه در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 12:8 |
 

یاد گرفتم با احمق ها بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند

 با وقیح جدل نکنم  چون  روحم را تباه می کند

 از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود!

 

+ نوشته شده توسط رابعه در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 12:29 |
 

خبر فوت پدر مجتبی جباری پس از جشن قهرمانی استقلال

به گزارش خبرنگار مهر، مجتبی جباری که در ديدار امروز برابر پگاه گيلان يکی از بهترين بازيکنان استقلال بود و گل دوم اين تيم را نيز به ثمر رساند، در پايان اين ديدار در جريان مرگ پدر خود قرار گرفت.

البته مسئولان تيم استقلال هنگام برگزاری جشن قهرمانی اين تيم اين خبر را به او اعلام نکردند و در پايان مراسم از بيماری پدرش خبر دادند. عليرضا منصوريان که در جريان ماجرا قرار داشت جباری را برای رسيدن به منزل پدری اش همراهی کرد.

بازيکنان و مسئولان تيم فوتبال استقلال نيز پس از خارج شدن از ورزشگاه با يک دستگاه اتوبوس راهی منزل جباری شدند

+ نوشته شده توسط رابعه در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 23:24 |
 

استاد  با سن حدودا 60 سال ((که یک مقدار زیادی چشم چرونه)) :

دخترم حالا که جلسه آخر هست تو شمارتو بده به من تا بهت زنگ بزنم و اگه مشکلی داشتی حلش کنم!
شاگرد بیچاره : اوم ... استاد برای چی؟ چه مشکلی ؟ ....
بعد از کلی منو من کردن شاگرد،  استاد با عصبانیت و تلخی میگه:
خیلی خوب نمی خواد شمارتو بدی ، ان شالا مشکلی پیش نمیاد! اصلا من همه موارد را در جزوه گفتم. ایشالا که پاس میکنی! خوب بخون..

عجب مکافاتی! شاگرد بیچاره فکر کنم ترم بعد هم مهمان استاد گرامی هستی!

 

+ نوشته شده توسط رابعه در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 21:34 |

 

همیشه پیش خودم فکر می کردم: بیچاره عروس "خانوم شین"! می گفتم این بیچاره چه میکشد از دست مادر شوهر به این زبان تلخی!

اما فقط با یکی دو ساعت همشینی و همزبانی با "خانوم شین" متوجه اشتباه خودم شدم.  خانم شین قلب بسیار مهربانی دارد فقط زبان تلخش که گاهی مثل نیش عقرب می ماند را از مادرش به ارث برده... نظرش را صریح بیان میکند و بعد دلجویی میکند هرچند مثل تمام انسانها خصیصه های بد انسانی را هم دارد.

کاش همه آدمها حرفشان را رک و راست به آدم می زدند، کاش مثل خانوم شین همه با صداقت بودند و زبانشان نیش عقرب داشت . من نیش عقرب را به از پشت خنجر خوردن ترجیح می دهم

پ ن: ای غریبه از کجایی که واسه من آشنایی... رفتن تو واسه ی من کابوسی تیره و تار بود

موندنت اما یه رویا یه رویای موندگار بود

وقتی بودی همه فصلا واسه من مثل بهار بود

تو که رفتی غم دنیا واسه من یه یادگار بود

گفتی هیچ چیز توی دنیا واسه ی من تو نمیشه

اما نیستی که ببینی خالیه جات همیشه

حالا جز ناله ی سازم واسه من درمون نمونده

نغمه ساز دل امشب منو سوی تو کشونده

حدود شش سال پیش وابستگی عجیبی به این آهنگ داشتم ! بعد از شش سال این آهنگ فوق العاده زیبای گروه آریان را گوش دادم و چه خاطرات شیرینی برایم تداعی شد!

ظاهرا امروزی ها به این حس میگویند "نوستالژی" ! بنابراین عجب نوستالژی ای دارد این آهنگ

 

+ نوشته شده توسط رابعه در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 18:52 |
 

یک تصمیم اساسی گرفته ام که به پشت بام بروم و کولر منزلمان را سرویس کنم!

شما هم اگر مثل بنده شبها از گرما کلافه و بدخواب می شدید و فحش همه کس به زمین و زمان می دادید خودتان دست بکار می شدید برای سرویس کولر! و منتظر برادر گرامی نمی ماندید!

 

+ نوشته شده توسط رابعه در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 14:4 |
 

تفاوت را احساس کنید!

عکس های عروسی پسر احمدی نژاد و دختر جرج بوش را ببینید! البته عکس عروسی آقای احمدی نژاد بیشتر شبیه به عزاداری و مراسم ختم است!

 

 

 

 

پ ن: تولدت مبارک خواهر خوشگلم. بهار فقط تو رو به یاد من میاره!

 

+ نوشته شده توسط رابعه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:4 |
 

چقدر نسبت به همه بدبینم ..

چه روزهای جالبی!

دلم برای هیچ کس تنگ نشده است...

 

 

+ نوشته شده توسط رابعه در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:42 |

قبل از هر چیزی یک توصیه:

حتما آلبوم آقای روزبه نعمت اللهی را خریداری کرده و گوش کنید و لذت ببرید!

توجه کنید که عرض کردم خریداری کنید، دانلود نکنید! قابل توجه بعضیا!

یک موزیک فوق العاده درباره ایران در این آلبوم هست که هر ایرانی ای برای پنج دقیقه فراموش میکند مملکتش به چه حال زاری افتاده و باز احساس غرور بهش دست میدهد!

بی ربط:

دیروز تا دلتان بخواهد از جلوی آبجی حجابها رد شدم و نگاهشان کردم، راستش را بخواهید شدیدا از دیدن این جانوران مشمئز می شوم اما از آنجایی که تنه ام به تنه آبجی خانومها خورده و یک مقدار کمی کرم کوچولو در بدنم وول می خورد با یک مانتوی بلند و یک تیپ استاندارد و به پشتگرمیه خواهر گرامی ام با جسارت ۶ مرتبه از جلویشان رد شدم..

گ ش ت ارش ا دیها تفریح و سرگرمیه خوبی برای ما جوانها شده اید! من که منتظرم اون دنیا یقه تک تکتون بگیرم برای این همه زجری که در این دنیا به ما میدهید!

 

 

+ نوشته شده توسط رابعه در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 10:34 |

با تاخیر ;  سلام بهار
با تاخیر سال نو را هم تبریک میگم!
سال 86 چه خوب ،چه بد کوله بارشو بست و برای همیشه رفت... برای من سال خیلی خوبی نبود، اما یک خاطره خوب از خودش برایم بجا گذاشت : ازدواج خواهرم شیرین ترین خاطره سال ۸۶ بود.
 یکسری تلخی ها هم ازش در ذهن دارم که سعی میکنم فراموششون کنم.

امیدوارم این موش کوچولو امسال زیاد ما را بدنبال خودش نچرخاند و موذی بازی درنیاورد!

 

+ نوشته شده توسط رابعه در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 23:10 |

 

یک عمه ای دارم که خیلی زیاد دوسش دارم و حرفهایش همیشه در ذهنم می ماند. این عمه خانوم من همیشه  به نکات جالبی اشاره می کنند.. همیشه می گویند : هیچ وقت کسی رو منع نکنید ... که اگر کردید بدترش سرتون میاید!

راست هم میگه .. اینو به چشم خودم دیدم

حالا هم شده حکمت ما!

 

کاش من یک احمق بودم!

دلشوره ام از نوع بدیست ، همه مسائل در ذهنم رژه می روند .. مسائلی که بازگو کردنش برایم سخت است!

خدایا کاش شعور فهمیدن خیلی چیزها را نداشتم! و ای کا ش مثل خیلی از انسانها بی خیال بودم!

مطمئنم که من با این اخلاقم و با این خودخوری یکی از همین روزها سکته می کنم و خلاص می شوم!

 

+ نوشته شده توسط رابعه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 11:34 |